چه غریب است این حال! و چه در کمین! خاموش و ندیدنی است و به هنگام قوی پنجه و گریبان دَر! درست همان موقع که فراموشش کرده ای هویدا می شود، آنچنان قدرتمند و واضح که گویی همیشه بوده و از رگ گردن نزدیکتر. دلتنگی را می گویم . آن حس غریب قریب. آن حالت بی دلیل. زوزه سترگ یک گرگ. عظمتی که چون بهمنی بند یک تلنگر است. درست مثل حجم هراس آوری از یخ که آرام و بی صدا، منتظر آن جرقه بی ارزشی است تا بر سر هر کس و هر چیز آوار شود. هیچ دلیلش نیست. گاه از صدای پتکی ذره ای از جا نمی خزد و گاه از خشّستی ناچیز، همچون دیو دیوانه ای که پشه در بنی اش خزیده باشد از جای می پرد و عالمی آشوب می کند. هیچ دلیلش نیست دلتنگی. ابن الوقت ابن الوقت. غم نیست این حال. غم کوچک است و مبتذل.گاه شود که در بطن فاجعه ای عظیم، زلزله ای، سیلی، آتشی؛ غم دنیا را تجربه کنی و در همان حال با پنجه های خونین و پاهای شکسته در پی نجات خود و دیگران باشی و گاه شود به دیدن چیزِ به عرف ناچیزی، مردن گربه ای، دیدن فقیری، دخترکی گلفروش، آنچنان دلتنگی برتو هجوم آورد که ویرانت کند. نه اشکی نه آهی نه حتی حرفی، فقط ویرانی، سکوت ... وحتی نه؛ که شود بیش بگویی و بخندی و بخندانی و بخری و بخوری و این دیو عظیم، به حجم خرچنگی پر از دود و غبار، گلویت را آنچنان چسبیده باشد که حتی بغضی آن طرف، راه نیابد. فراموشی، این مرهم عمیق ترین زخمهای دردآور و غم فزا، دلتنگی را پشیزی چاره نیست. دلتنگی چون بهمن است، غم موج . موج می آید و می رود، گاه به کندی گاه به تندی ولی به قاعده: موجی می آید و دیگری از پسش و هرکدام را بازگشتی. بهمن که آمد گریزی نیست، و بازگشتی هم. می آید که ببلعد و بماند. ?دلتنگی، در دل بهمن از درون یخ بستن است. زوزه گرگ نا امیدی در شب سرد. آیا دلتنگم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 توسط سهیل | لينك ثابت
|
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یادداشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم "
استاد گفت: "عشق یعنی همین!"
شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز همنمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:"به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز همدست خالی برگردم.
"استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!"
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 توسط سهیل | لينك ثابت
|